مامان عزیزم سلام 
ما این روزها سخت مشغولیم. فروش و بسته بندی و ویزا و بلیط. خداحافظی و عکس یادگاری و قول و قرار برای دیدارهای دوباره. دوستای خوب انگشت شماری اینجا داریم که دلمون می خواد باز هم ببینیمشون ولی ... کی می دونه که میشه یا نمیشه. دیروز داشتم فکر می کردم انگار "دل بریدن و رفتن" سرنوشت ما دو تا شده. می دونی که چقدر اتفاق افتاده برای هر دو تامون. دیگه خیلی راحت دل می کنیم . از همه چی. از لباس و کفش و خونه و میز و مبل گرفته تا آدمها و کوچه ها و درخت ها و دریا٬ شهر ها و جاده ها. بو و فضا و صدا. از دوست و دشمن. خوبه ... راحت دل کندن به آدم یه حس آزادی خاصی میده. اینکه من بدونم می تونم با یه کوله پشتی - یا شاید حتی بدون اون کوله پشتی هم - زندگی کنم بهم حس رها بودن میده. هر قطعه از متعلقاتم رو که میذارم کنار برای بخشیدن یا فروش٬ یه نشانه از خاطراتم میره و به جاش یه پر به بالهای پروازم اضافه میشه. از طرفی دلم می خواد تا آخرین روزی که هستم به همین نوع زندگی کولی وار ادامه بدم و از یه طرف دیگه "پایبند شدن" و "موندن" و "خاطره ها رو کهنه کردن" وسوسه ام می کنه. خاطره ها مزه ی گس خوبی دارن که نشانه هاشون رو لازم دارن برای زودتر کهنه شدن و جا افتادن. بدون این نشانه ها و یادگاری ها٬ به یاد آوردن و مزه مزه کردن شون سخت میشه. من نشانه ها رو می سپرم به ذهنم٬ دیگه مسئولیتش با حافظه ام ه که تا کی قدرت یادآوری داشته باشه.
مراقب خودت باش. می بوسمت

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 16:25  توسط سارا پ
|
مامان عزیزم سلام 
بعد از مدتها بالاخره من یه وقتی یافتم که اینجا بنویسم. اول از همه بگم که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. این خیلی که میگم یعنی خیییییییییییییییییلی ها !
از کجا واسه ات بگم اول ؟ آها ! کلی فروشنده شدم واسه خودم ... نه محل کارم رو نمیگم ... وسائل خونه رو میگم که شدیدا چوب حراج زدم بهشون و به قول فراز هی میرم به "دکون" سر میزنم ببینم کسی چیزی خریده یا نه ! تخت خواب مون رو یه آقایی همین حالا اومد و برد ... تشک یه نفره ها رو که مال شما ها بود رو هم امروز اومدن و بردن ... یه آقا و خانم مسلمون بودن و کلی خوشحال شدن که ما هم مسلمونیم چون آقاهه که الجزایری بود می گفت نگران بوده چطوری تشک ها رو تطهیر کنه. البته وقتی فهمید من هم مسلمونم با توجه به شلوار کوتاهی که پام بود و تاپی که مقادیری کوتاه بود زیاد احساس خوبی نداشت فکر کنم !
خانم خودش استرالیایی بود با لهجه ی خفن غلیظ ولی باید میدیدی چه حجابی داشت ! تا تونسته بود توی این گرما لباس پوشیده بود . خوب البته هر کسی به یه چیزی اعتقاد داره دیگه . مبل مون رو فروختیم٬ کتابخونه و میز تحریر و صندلیش رو همینطور ولی هنوز نیومدن ببرن شون. جاکفشی مون رو هم فروشاندیم ! اسکنر رو به همچنین. از امشب باید روی زمین بخوابیم و از فردا دیگه هیییییچی نمی مونه تو خونه
تمام لباس های کهنه یا کوچیک شده یا بزرگ شده و کفش هایی که نمی پوشیم رو دادیم به کلیسای نزدیک خونه. گلیم ها رو هم در گیر و داریم که یه جا بفروشیم یا دونه دونه بذاریم روی ای بی. الان ماییم و یه میز ناهارخوری که واسه کلاس هامون لازم میشه و سه تا چمدون و مقادیری لباس و کتاب و وسایل آشپزخونه. یحتمل که تمام وسایل آشپزخونه رو هم بدم بره به جز زودپز و پلوپز و یه سری خورده ریز WMF که مال جهیزیه ام ! بوده . هان اون دو تا صندلی چرمی های سوغات ماه عسل و یه دونه از گلیم ها و سه تا کوسن چرمی فراز هم هستش که قرار نیست سارا خانوم حراجشون کنه. نمی دونیم قلیون مون رو چه کنیم ؟! نه ارزش بردن داره و نه کسی رو داریم که بدیم بهش حالش رو ببره. منقل کباب پزی و ذغال هامون رو هم همینطور. کلی زحمت کشیدیم تا این ذغال ها رو که چوبی اند و سنگی نیستن یافتیم اینجا
اوضاع درسی هم که خرااااااااااااااااب. اصلا وقت نمی کنم واسه اون امتحانه بخونم. دیشب شوهر ریم می گفت بد نیست شروع کنی ها ! سخته ! بخون ! خودش یه بار امتحان داده ظاهرا. راستی گفتم ریم ... کلی شکمش گنده شده . با این شکم گنده هم خودش تمام کارهای بسته بندی وسایلش رو انجام میده٬ اونا یه ده روز زودتر از ما میرن. دیشب که تا تونست از بچه دار شدن و اینا بد گفت، اینقدر که من دیگه شاکی شده بودم. همه اش نگران هیکلش بود که خراب شده و خوابش که بهم ریخته و دردسرهای بچه داری و اینکه سریع بچه رو میده به مهدکودک که خودش بتونه درس بخونه و کار کنه و ... می گفت بچه چون دختره و بچه ی اول حتما شکل باباش میشه، یعنی بی ریخت میشه و من میدمش باباش بزرگش کنه چون من بچه ی زشت نمی خوام ! حالا اینا رو جلوی مصطفی می گفت ! هی می گفتم هیسسس ! بابا جون ناراحت میشه امشب میره خودکشی می کنه اینهمه روحیه اش رو تضعیف می کنی ها
حالا بیچاره این مصطفی خیلی هم بد نیست. قیافه ی تیپیکال پسر عرب ها رو داره دیگه. اینجوری ... می گفتن شاید بعد از یک یا دو سال ماموریت بهشون بدن واسه میلان یا مونترال. هر کدومش که باشه باز احتمالا همدیگه رو می بینیم ... توی یه فرودگاهی ... جایی ! دو تا خانواده ی خونه به دوش 
ته تغاری خانواده ، پشمالو خانوم چطوریاست ؟
این هفته میرم واسه اش لباس و اسباب بازی بگیرم . دیروز یه دونه لونه ی سگ دیدیم اینقدر خوشششششگل بود ... حیف که نمی تونیم این رو خرکش کنیم با خودمون بیاریم. همینجوریش هم زیادی بار و بندیل بهمون آویزون میشه.
مامان جان این میشن ایمپاسیبل رو بالاخره انجامش بدین و واسه من عکس بفرستین ! همه اش وعده، همه اش وعید !
مواظب خودت باش یه عااااااااااالمه . خیلی دوستت دارم
سارا
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:53  توسط سارا پ
|
مامان عزیزم سلام. ببخشید که خیلی خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. خودت که می دونی چقدر همه چیز شلوغ و قاطی بوده. قول میدم زود برگردم ٬ با نوشته های جدید :)
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:1  توسط سارا پ
|
مامان جان سلام.
دیشب همه اش خوابت رو می دیدم. اومده بودی دانشگاه دنبال من که بریم مسافرت. من کلاسم هنوز ادامه داشت و تو گفتی من همینجا توی حیاط میشینم تا کلاست تموم بشه و بریم چون داره دیرمون میشه.
دلم خیلی خیلی برات تنگ شده. انگار یک ساله که ندیدمت. گاهی وقتها اینقدر دلم تنگ میشه که فراز میگه خوب پاشو زنگ بزن و حرف بزن که بهتر بشی. میگم همین یک ساعت پیش حرف زدم و درضمن دلتنگیم اینطوری برطرف نمیشه. تلفن در این مورد خیلی کاری ازش برنمیاد. هیچی جای "حضور" رو نمی گیره. وقتی پای تلفن حرف می زنیم از تمام اون جزئیات و حس های پنج گانه فقط "صدا" وجود داره تازه اون هم گاهی قطع و وصل میشه و گاهی خش خش داره . همین جزئیات هستن که "با هم بودن" رو میسازن. حس بینایی و شنوایی و لامسه و ... به اضافه ی اینکه هوا اونجا چطوریه ؟ چی پوشیدی ؟ الان خسته ای یا سرحالی ؟ داری می خندی یا جدی هستی ؟ بقیه کجان ؟ غذا چی دارین ؟ اصلا توی خونه هستین یا بیرون ؟ داری چیکار می کنی ؟ امروز از صبح چه اتفاق هایی افتاده ؟ ... همیشه که تو توی تلفن های هر روزه ات به مامان ملوک ازشون می پرسیدی که امروز ناهار چی دارن ٬ من خنده ام می گرفت که "خوب چه فرقی می کنه ؟ حالا قرمه سبزی یا قیمه یا هرچی." ولی حالا می فهمم برای این می پرسیدی که لیست جزئیاتت رو تکمیل کنی و کمتر احساس کنی باهاشون فاصله داری. شاید حتی بوی غذایی رو که توی خونه شون پیچیده بود برای خودت تصور می کردی. از تمام کارهایی که ما می کنیم همون جزئیات شون ه که باعث میشه ما آدمهای متفاوتی باشیم با زندگی های متفاوت. همه مون آدمیم - احتمالا ! - با دو تا چشم و دو تا دست و دو تا پا و ... همه مون کار می کنیم و می خوریم و می خوابیم و شادیم و غمگینیم و نفس می کشیم. اون چیزی که باعث تفاوت میشه اون "ریزه کاری ها"ست که وقتی آدم دور میشه همه شون رو از دست میده. معنی اون " خوب دیگه چه خبر؟" ها هم همینه. یعنی جزئیات رو بگو. که خیلی وقتها حالش نیست یا وقتش نیست یا گفتنی نیست یا فراموش کردیم اصلا٬ و جزئیات از دست میرن.
امیدوارم سفر بهت خوش بگذره. خیلی دلم می خواست جای این مهمون مون تو اومده بودی اینجا.
دوستت دارم. خداحافظ.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 13:40  توسط سارا پ
|
مامان جان سلام. ببخشید که زود به زود اینجا نمی نویسم. فرصت کمه و اعمال بسیار. از طرفی هم باید سوژه ی خاص پیدا کنم برای نوشتن توی این وبلاگ. چون ما هر روز با هم حرف می زنیم دیگه موضوع زیادی نمی مونه که بخوام اینجا برات بنویسم. خبرهای جالب هم کم پیش میاد واسه تعریف کردن. بقیه اش هم میره توی اون یکی وبلاگ.
از پست قبلی تا این پست کار پیدا کردم و از این بابت خیلی خوشحالم. کارم رو دوست دارم. چون به رشته ام یه جورایی مربوطه٬ خیلی لذت بخشه. درس ها هم که سنگین تر شده این ترم. زبان هم که می خونم و خوب پیش میره.
خیلی دلمون می خواد یه چند روزی بریم نیوزیلند که متاسفانه وقتی ما تعطیلی داریم اونجا هوا سرده و فکر نکنم با هوای سرد چندان لطفی داشته باشه رفتنش. ما دو تا هیچ کدوممون از مشتاقان هوای سرد نیستیم و مجبور میشیم همه اش بمونیم هتل. حالا اگه بشه شاید یه مسافرت داخل استرالیا بریم. ملبورن یا یکی از شهرهای کوئینزلند. شاید بریم Cairns برای غواصی. شاید هم نوسا. شاید هم ... نمی دونم هنوز. فعلا اینها طرحهای توی کله ی منه.
راستی این وبلاگ هم جنبه های جالبی داره. مثه پریشب که با هم حرف نزدیم و چون وبلاگ هم ننوشته بودم نگران شده بودی. از نظر ارتباطی٬ خیلی قوی شده. نگران نشو ولی. من خیلی خوبم . بادمجون بم که ... :)
دیروز خیلی خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود. شدیدا. دوری از کسانی که دوسشون داری اصلا چیز خوبی نیست.
دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:43  توسط سارا پ
|
سلام مامان . حسابی تنبل شدم و خیلی وقته که چیزی ننوشتم اینجا.
ما خوبیم. همه چی هم خوبه و دنیا خوبه و هوا هم چندان سرد نیست. یه گوشه جنگ ه ٬ اون یکی گوشه اش رقص و پایکوبی. یه جا ملت در به در یه لقمه نون هستن٬ یکی هم مثه من عزا ماتم " آیا بنویسم یا ننویسم ؟" می گیره. ممکنه فردا روزی جا مون با هم عوض بشه و من لنگ یه لقمه نون بمونم و اونی که یه روزی نداشته٬ درگیری فلسفی پیدا کنه. زندگی همینه دیگه. قر و قاطی. چند روزیه که دیگه اخبار نمی بینم٬ فیلم هایی که موضوعشون جنگ و سیاست و فقر ه ٬ نمی بینم. جدی جدی روی اعصابم تاثیر میذارن. ناراحت میشم ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد٬ بعد میشینم هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و غصه می خورم و لحظه های عمرم اینجوری می گذره. دیشب داشتیم کانال ها رو عوض می کردیم یهو دیدیم فیلم "لاک پشت ها هم پرواز می کنند" بهمن قبادی رو گذاشته. اول کلی خوشحال شدم که فیلم ایرانی داره پخش می کنه٬ بعد که یادم افتاد که ممکنه دوباره شب خواب های مزخرف ببینم٬ کانال رو عوض کردم.
یه کمی درس می خونم٬ یه کمی زبان می خونم٬ یه کمی خانوم خانه شدم و غذا درست می کنم و خونه مرتب می کنم ! لوبیا پلو ه خوب شده بود. برای دفعه ی اول خوب بود یعنی. خصوصا ته دیگش رو خیلی دوست داشتیم هر دو تامون. فکر کنم فراز یواشکی دعا می کرد که کاش همه ی قابلمه ته دیگ شده بود ! قرمز و برشته و خوشمزه. جاتون رو خالی کردم حسابی.
راستی دیروز که به بابا زنگ زدیم و بهش گفتم "روزت مبارک" ٬ خودش رو زد به نشنیدن ! سکوت کرد و بعد هم گفت " خوب هوا اونجا چطوره ؟ خیلی سرده ؟" . به فراز هم تقریبا همینطوری جواب داده بود. البته من جا نخوردم٬ شاکی هم نشدم. انتظار داشتم که بالاخره یه فیلمی بازی کنه. کلی هم خنده مون گرفته بود که بابا چقدر لجبازه. حالا کدوممون لجبازتر و مغرور تریم ؟ من یا اون ؟ فکر کنم خوشحال شده بود بهش زنگ زدیم. انتظارش رو نداشت انگار. نه ؟ یه فیلمی دیدیم چند شب پیش٬ یه آقای آرشیتکتی - همون هم سن های بابا - یه پسر حدودا سی ساله ای داشت که اون هم آرشیتکت بود. بچه ی اول اون آقا بود و چهار سال بود که با هم قهر بودن. یاد خودم و بابا افتاده بودم. نکنه همه ی آرشیتکت ها با بچه های اول شون مشکل دارن ؟ چند تا مورد اینجوری دیدم تا حالا. مشکل ما دیگه به شدت چهار سال نیست ولی تو مایه هفت هشت ماه شده قبلا.
چند روز پیش دلم شدیدا برای سامان و پیمان تنگ شده بود. خیلی زیاد. به اون پشمالو خانوم هم حسودیم میشه در ضمن. باید می گفتم این رو حتما.
همینا. من برم سر درس که امروز کلاس دارم. مراقب خودت باش مامان عزیزم. دوستت دارم زیااااااد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط سارا پ
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:40  توسط سارا پ
|
مامان عزیزم سلام. اوووووووووووووه چه خاکی گرفته اینجا رو . خیلی وقته ننوشتم. قبل از سفر به ایران و در طول سفر.
مامان خیلی خیلی خوشحالم که روز مادر اونجا و در کنارت بودم. می دونی که من به زهرا و روز تولدش و غیره علاقه و اعتقادی ندارم ولی هر مناسبتی که باعث بشه من رسما از زحماتت و محبتت تشکر کنم٬ برام عزیزه. خیلی متاسفم که صبح اون روز یکمی ناراحتت کردم - شاید هم بیشتر از یه کمی ؟ - اخلاق گند من رو که میشناسی٬ وقتی شاکی باشم و بی حوصله و قاطی٬ اصلا نمی تونم خوش اخلاق باشم و کوتاه بیام. بازم معذرت می خوام به هر حال. دیشب هم ناراحتت کردم. متاسفم. اصلا دست خودم نبود. اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. یهو همه ی فشارها با هم شروع شده بودن. همه به اضافه ی دوری و دلتنگی شدید. نگران من نباش. اصلا نباش. خوب ؟ می دونی که من در هر شرایطی می تونم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون. خصوصا که حالا فراز هم کنارم هست و دیگه اصلا جای نگرانی نیست.
قول میدم تند تند بنویسم. عکس میز آشپزخونه ات رو هم که اون شب گرفتم به زودی میذارم این کنار صفحه. خیلی دوستت دارم و خیلی دلم برات تنگ شده. مواظب خودت باش و حسابی بخند :)
پ.ن: دیگه لیبل فارسی خودم برات گرفتم و چسبوندم ها. یا وبلاگ بنویس یا کامنت . باشه ؟ :)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:4  توسط سارا پ
|
سلام مامان. مطمئنا بازی رو دیدی. همین الان تموم شد و ما هم با حال اخذ شده اینجا نشستیم جلوی تلویزیون. ما که دستمون از تحلیل های شفیع و خیابانی و فردوسی پور کوتاهه ولی خودمون بازی رو تحلیل کردیم در یک جمله : یکی این میرزاپور سووووووووووورررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااخ رو بندازه از این تیم بیروووووووووووووووووون !! امروز عین ۱۰ نفر داشتن جای میرزاپور انجام وظیفه می کردن و آخرش هم این مرتیکه ی بی خاصیت گند زد به تمام زحمات بچه ها. بقیه خوب بازی کردن ولی اون جلو واسه حمله کسی نبود چون همه چپیده بودن توی دروازه که این الاغ گل نخوره. حذف شدیم رفت. نه ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 2:2  توسط سارا پ
|
مامان عزیز فوتبال دوستم سلام :)
نمی دونم دیشب چقدر حرص خوردی ولی حدس می زنم خیلی زیاد ! نه ؟ من سنت خانوادگی رو شکستم و بازی رو ندیدم ! چرا ؟ هان . به چند دلیل. اولا اینکه بازی از ۲ تا ۴ صبح پخش میشد. دوما اینکه می دونستم که ایران قراره طبق معمول گند بزنه و من دو ساعت باید حرص بخورم. سوما اینکه ما عادت داشتیم همیشه دسته جمعی و N نفری بازی ها رو ببینیم حالا چه با خانواده و چه با رفقا. ما هم که اصولا دو نفر بیشتر نیستیم و فراز هم تازه علاقه ای به فوتبال نداره ! بنابراین دیدم اصلا حال ندارم نصفه شبی بشینم یه نفری حرص بخورم از دست گند زدن های گل محمدی و دیگران و مرده خوری های دایی. بیخیال شدم. تازه نکته ی جالب اینه که من الان فقط دایی و گل محمدی و زندی و کریمی و رحمان رضایی و مهدوی کیا و میرزاپور رو می شناسم از کل تیم و بقیه رو اسمشون رو هم نشنیدم. اینجوری شد که مفتخر نشدیم به دیدن بازی. آدم عاقل مگه چند دفعه سرش کلاه میره ؟
امشب بازی استرالیا و ژاپن ه. ما شاید بریم توی بار نزدیک خونه مون که یه عالمه تلویزیون های گنده داره و همیشه ی خدا داره مسابقات ورزشی پخش می کنه. اگه یادت باشه یه بار با هم رفتیم اونجا. یه بار دیگه هم با سامان رفتیم یکی از بازی های مقدماتی استرالیا رو دیدیم. خوبه بریم ژاپن رو تشویق کنیم !!!!!!! :)))
بعد از مدتها - ۶ ماه ! - رفتیم یه خرید درست و حسابی. یعنی به قصد خرید از خونه رفتیم بیرون و ۵ ساعت تمام توی دیوید جونز چرخیدیم. فقط هم قسمت زنانه اش تازه ! کلی جات رو خالی کردم مامان. حالا فردا میریم سراغ قسمت مردانه که برای فراز خرید کنیم. انصافا خرید کردن کار خیلی سختیه !
من برم که حاضر بشم بریم ژاپن رو تشویق کنیم٬ چون مطمئنا این استرالیا سوسک میشه. بای بای :)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 20:41  توسط سارا پ
|